پشت پرده - تاریخ: 1405/4/28 ساعت: 15:38
در این گزارش به بررسی کامل «» می‌پردازیم و آخرین اخبار، جزئیات و نکات مهم مربوط به این موضوع را مرور خواهیم کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. برگشته‌ام به حال و هوای ۱۴ سال پیش. ...
- تاریخ: 1401/10/11 ساعت: 23:54
دراز کشیده بودم روی مبل. با نوک انگشتهای پایم زدم بهش، که اذیتش کنم. شروع کرد به نوازش کردنم. آنقدر غریب بود، که خوابیدم و سریالی را که تا به حال ندیده بودم و دوستش هم نداشتم تا آخر تماشا کردم، که آن لحظه را طولانیتر کنم و خاطرهاش را در ذهنم حک...+نوشته شده در ۱۴۰۱/۰۴/۳۱ساعت3:33توسط ... | Adblock te...
آدمنامه -۲۲- - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:54
- میدونم فقط یه چیزه که دوست دارم قبل رفتنم تجربهاش کنم و یه حسی از درونم، از تمام درونم بهم میگه که هیچوقت به همون یکی هم نمیرسم. سخته. ولی بیشتر از این که سخت باشه، تلخه. خیلی تلخ.
آدمنامه -۲۳- - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:54
چند سال بهش گفتم فکر نکن، نتوانست. آخر هم انقدر فکر کرد تا رفت امریکا. حالا نشسته است آن سر دنیا و میگوید راست میگفتی، نباید فکر کنم و به گوشم میخواند که فکر نکن، این سر دنیا.
حالنوشت -۴۲- - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:54
تلویزیون روشن میشود. لابد ساعت باید حوالی ۲ بعد از ظهر باشد و آمار جدید و لابد وحشتناکتر از دیروز. صدای آهنگ را تا آخر زیاد میکنم، مرثیهی راخماینف، به یاد اسفند ۹۷، به یاد همهی اتفاقهایی که قرار بود بیفتد و نیفتاد،xa0و حسرت میخورم برای همهی روزهای گذشته که نمیدانستم زندهگی چیست و همهی روزهای آینده، ...
حالنوشت -۴۳- - تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 22:54
در روزهایی که همه مینالند از تنهایی و ندیدن همدیگر در دنیای واقعی، من دلم لک زده برای تنهایی، تنهاییِ واقعی. امروز چند ساعتی خودم را کندم از همه جا و عجیب خوب بود. نمیدانستم دلم انقدر تنگ شده است برای نبودن.
حالنوشت -۳۲- - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:06
حال این روزها را نمیدانم با چه واژهای میتوان نوشت که زبان هم کم میآورد مقابل بغض آوارشده در گلوی تکتکمان. سهشنبه ظهر بود که تصمیم گرفته بودم لجبازی را کنار بگذارم و خوب باشم، که بنویسم ازxa0خوشی
حالنوشت -۳۵- - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:06
این حسادت احمقانهترینِ حسادتهاست و من احمقترینم، لابد.
حالنوشت -۳۷- - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:06
باید میبودی. باید این شبها اینجا میبودی. لعنت به تو و جای خالیات که قبلترها هم پر نبود. لعنت به خیال بودنت که در همین چند ثانیهی بیداریِ بین چهار ساعتِ میانِ کار تا کار هم تنهایم نمیگذارد. لعنت به تو و همهی پروندههای بازی که از تاب نیاوردن بودنشان، میبندمشان بالاجبار.
حالنوشت -۳۹- - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:06
لعنت به همهی نگفتنهایتان که من، حالا، بعد از نُه سال، باید نگران باشم که خودم به درک، اگر ویروسشxa0بیفتد به جان خانهمان... لعنت به همهی نگفتنهای دنیا.
حالنوشت -۴۰- - تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 14:06
میگوید انگار سر کار گذاشته شدهایم توسط کائنات و چه خوب میگوید، که انگار یک دوربین مخفی کار گذاشته باشند جایی و یک جایی قرار باشد خاموشش کنند و بگویند همهاش شوخی بود. کاش سر کار باشیم همهمان، در
آدمنامه -۲۱- - تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 18:01
- چرا داری تموم میشی؟- نمیشم که!xa0 تموم میشدم، راحت میشدم.
حالنوشت -۲۹- - تاریخ: 1398/10/13 ساعت: 18:01
که تو بیقرار یاری و ز یار هم فراری.حالا گیرم یار باشد یا هر کلمهی دیگری که بنشیند جایش؛ که همه چیز را میخواهم و هیچ چیز نمیخواهم. که بیپروا به زبان میآورم که مردن عزیزترینم-که دستم نمیرود به چسباندن «ترین»-را راحتتر تاب میآورم تا حال این روزها که همیشگی است و نه برای این روزها، ولی سرما خوردنش را هم...
-حالنوشت ۲۶- - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:07
کاش میشد حالِ الآنم را قاب کنم، بدهم دست همهی آنهایی که غر میزنند به جانم که به جای آن که دو روز بمانم خانه و استراحت کنم و زودتر شر این سرماخوردگیهای همیشگی را از سر باز کنم، صبح میروم بیرون و
-حالنوشت ۲۷- - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 22:07
که میدانم اگر یک ثانیه فکر کنم، میزنم زیر همه چیز و میشوم همان آدم همهی این سالها؛ بیخیالتر از همیشه.
حالنوشت -۱۹- - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
شاید بعدا، یا حتی همین حالا، دلم بسوزد برای کم بودن چند کارت شناسایی در کلکسیون برنامههای فروردینم، شاید هم نه. نمیدانم.
حالنوشت -۲۰- - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
تنِ خسته و بیخوابیهای شبانه. فکر و خیالهای همیشگی. ترس و بغض و اشک. شک بین دوست داشتن یا تنفر، گذشتن یا نگذشتن؛ پررنگتر از همیشه، مرددتر از همیشه، ترسناکتر از همیشه... تا امروز، همیشه فکر میکردم اگر روزی قرار باشد من جای او باشم، جور دیگری برخورد خواهم کرد و همهی شک و ترسهای این سالهایم را هیچوقت بر...
در سکوت شب - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
میترسم یکی از همین نیمهشبها، یکیشان بالاخره بیدار شود از صدای گریههایم و به اتاقم بیاید. چیزی بپرسد و من دیگر نتوانم آلودگی و حساسیت و سرماخوردگی را بهانه کنم. چیزی بپرسد و من نتوانم چیزی بگویم، هیچوقت نتوانم...
آدمنامه -۲۰- - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
- کجایی؟ زل میزنم به تاریکی مطلق روبهرو. نبضم تند میزند. سکوت. - هم؟ کجایی؟ میخندم، تلخ.xa0 + همین جا. پیش تو. - نیستی. قیافهت داد میزنه که نیستی. خودم هم کاش داد میزدم. کاش بلد بودم که داد بزنم،
حالنوشت -۲۳- - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
... گوش کنوزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها همچون انبوه عزادارن لحظهی باریدن را گویی منتظرند لحظهای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب د...