زل میزنم به تاریکی مطلق روبهرو. نبضم تند میزند. سکوت.
- هم؟ کجایی؟
میخندم، تلخ.
+ همین جا. پیش تو.
- نیستی. قیافهت داد میزنه که نیستی.
خودم هم کاش داد میزدم. کاش بلد بودم که داد بزنم، که بخندم، که گریه کنم، که باشم، که سنگ نباشم و مُرده.
نگاهم میکند و زل میزنم به روبهرو، به تاریکی مطلق. راست میگوید. نیستم. یک هفتهای میشود که نیستم، که وقت و بیوقت روی مبل خوابم میبرد، که ساعتم مدام زنگ میزند و مدام خاموشش میکنم، که دست به ساز نزدهام، که گلویم بیشتر از همیشه درد میکند و معدهام بیشتر از همیشه اذیت. یک هفتهای میشود که نیستم و نمیدانم کجای کلاف را دوباره کشیدهام و گره کور زدهام، که حالا دیگر حتی نبودنم را هم نمیفهمم اگر که به رویم نیاورد...
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان