خردهدرگیریها -۱۳-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
یاد نامهنگاریهای پای برگههای امتحان و رمزنویسیهای گوشه و کنار کاغذهای املای کاهی و نظرهای ناشناس و نوشتههای گنگ خوش؛ یادِ الفهایِ تابدار، یادِ میمهایِ بلندِ دمشکسته.
آدمنامه -۱۵-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
وقتی همه مدام معلمها رو صدا میکردن و کمک میخواستن و غر میزدن و ...، چهار ساعت میرفتم برا خودم میشستم گوشهی کارگاه و ساکت واسه خودم کار میکردم و اعصابم خرد میشد و جواب نمیگرفتم و فکر میکردم و خسته میشدم و ... یه شب گفت میری واسه خودت گم میشی یه گوشه، صداتم در نمیاد. خیلی وقتا تنهایی تلاش کردن خوب نیس...
خردهدرگیریها -۱۴-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
امشب شاید برای اولین بار در این دو سال واقعاً حس کردم که چقدر دورم از آن ساختمانِ سیزدهستونه و روزهایش و چه دلتنگِ آن آدمهای رنگی. با دوستان باقیمانده، آن روزهای اول که تفاوت انگار میکوبید در صورتمان، اسمش را گذاشته بودیم دهکده؛ دهکدهی سیزدهستونه. این که فکر کنی به جایی متعلقی و هنوز کسانی هستند که ...
ممنوعنویسی -۱۵-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
ممنوعنویسی -۱۵-
آدمنامه -۱۶-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
با اینکه کلاسهای کنکور و حجم بالای کتابهای چهار سال و زمان کم اجازه نمیداد که سر کلاسش حرف بزنیم، فکرهایمان را خوب میشناخت. یکبار میگفت اگر روزی تصادف کوچک یا حتی بزرگی کنیم، هیچوقت نمیگوییم: «حالا که سپر خورد، حالا که خش افتاد، حالا که در قُر شد، بذار بکوبم تو درخت بقیهشم له شه!» و پیاده نمیشویم به...
خردهدرگیریها -۱۵-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 14:58
وقتی بابا پای تلفن با مامان و عمو ادای آدمهای خونسرد را در میآورد و چشمهایش که از آینهی ماشین پیداست، همه چیز را لو میدهد...xa0وقتی مامان سه بار رمز در را اشتباه میزند و آخر زنگ میزند و بعد هم منتظر آسانسور نمیماند و پلهها را دو تا یکی بر میگردد پایین...xa0وقتی عمه پشت تلفن داد میزند پس کجایین و من ...