حال این روزها را نمیدانم با چه واژهای میتوان نوشت که زبان هم کم میآورد مقابل بغض آوارشده در گلوی تکتکمان. سهشنبه ظهر بود که تصمیم گرفته بودم لجبازی را کنار بگذارم و خوب باشم، که بنویسم از خوشیهای روزمرهام، خودم را به حماقت بزنم و شاد باشم. سهشنبه ظهر بود که دست پیرزنی را گرفته بودم که زانوانش جدول چندسانتیِ پارک را تاب نمیآوردند، که تکیهگاهش شده بودم تا وزنش را روی من بیندازد و بالا بیاید. سهشنبه ظهر بود که خندیده بودم میان همهی اعصابخردیهای روزهایم و تصمیم گرفته بودم بیخیال شوم همهی آن تاریکیها را. به بیستوچهار ساعت نکشید که به باد رفت. خزان شدیم و سست و زرد. خزان شدیم یا تمام. نمیدانم. کاش نبودیم. کاش هیچکداممان نبودیم که معلوم نیست چه کردهایم که رسیدهایم به اینجا، به این نقطه که واژه کم میآوریم برای شرح حالمان. حالا دیگر کارمان شده همین که شبها چشمهایمان را روی هم بگذاریم و آرزو کنیم بیدار نشویم صبح، که توان صبر کردن نداشته باشیم تا ببینیم که سحر چه زاید باز. افتادهایم گوشهی میدان و توانِ هیچ کارمان نیست. خستهتر از آنیم که امیدی داشته باشیم. شکستهایم این بار و هر لحظه که بگذرد شکستهتر میشویم. شکستیم با رفتنشان که کاش چنین بیبازگشت نمیشد. این حجم از غم و اندوه ترسناک است برایمان، این حجم از خشم و نفرت، این حجم از بیاعتمادی... کاش تمام میشدیم زودتر. کاش تمام میشدیم همهمان که مسئولیم. از همان لحظه که میان بازی توپمان شیشهی همسایه را شکست و فرار کردیم. از همان لحظه که در گوش بچههایمان خواندیم که اون پسر شیطونه زد، تو که بچهی خوبی هستی و از این کارها نمیکنی. کاش تمام میشدیم همهمان زودتر که نفرتانگیزیم و مسئول، تکتکمان. حالا هم هیچ از دستمان بر نمیآید جز این که بنشینیم و اشک بریزیم برای چشمان معصوم همهی آن بیخبرانی که بار زندگیشان را بسته بودند به سوی دنیایی رنگیتر و حالا به باد رفت تمام ایدهها و آرزو ز یاد رفت. نفرتانگیزیم تکتکمان. کاش تمام شویم زودتر.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان