برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
دراز کشیده بودم روی مبل. با نوک انگشتهای پایم زدم بهش، که اذیتش کنم. شروع کرد به نوازش کردنم. آنقدر غریب بود، که خوابیدم و سریالی را که تا به حال ندیده بودم و دوستش هم نداشتم تا آخر تماشا کردم، که آن لحظه را طولانیتر کنم و خاطرهاش را در ذهنم حک...
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
- میدونم فقط یه چیزه که دوست دارم قبل رفتنم تجربهاش کنم و یه حسی از درونم، از تمام درونم بهم میگه که هیچوقت به همون یکی هم نمیرسم. سخته. ولی بیشتر از این که سخت باشه، تلخه. خیلی تلخ.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
چند سال بهش گفتم فکر نکن، نتوانست. آخر هم انقدر فکر کرد تا رفت امریکا. حالا نشسته است آن سر دنیا و میگوید راست میگفتی، نباید فکر کنم و به گوشم میخواند که فکر نکن، این سر دنیا.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
تلویزیون روشن میشود. لابد ساعت باید حوالی ۲ بعد از ظهر باشد و آمار جدید و لابد وحشتناکتر از دیروز. صدای آهنگ را تا آخر زیاد میکنم، مرثیهی راخماینف، به یاد اسفند ۹۷، به یاد همهی اتفاقهایی که قرار بود بیفتد و نیفتاد، و حسرت میخورم برای همهی روزهای گذشته که نمیدانستم زندهگی چیست و همهی روزهای آینده، که زندهگی نخواهم کرد. بر میگردم سر کارم. لعنتی.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
در روزهایی که همه مینالند از تنهایی و ندیدن همدیگر در دنیای واقعی، من دلم لک زده برای تنهایی، تنهاییِ واقعی. امروز چند ساعتی خودم را کندم از همه جا و عجیب خوب بود. نمیدانستم دلم انقدر تنگ شده است برای نبودن.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
این حسادت احمقانهترینِ حسادتهاست و من احمقترینم، لابد.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
باید میبودی. باید این شبها اینجا میبودی. لعنت به تو و جای خالیات که قبلترها هم پر نبود. لعنت به خیال بودنت که در همین چند ثانیهی بیداریِ بین چهار ساعتِ میانِ کار تا کار هم تنهایم نمیگذارد. لعنت به تو و همهی پروندههای بازی که از تاب نیاوردن بودنشان، میبندمشان بالاجبار.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
لعنت به همهی نگفتنهایتان که من، حالا، بعد از نُه سال، باید نگران باشم که خودم به درک، اگر ویروسش بیفتد به جان خانهمان... لعنت به همهی نگفتنهای دنیا.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
- چرا داری تموم میشی؟
- نمیشم که! تموم میشدم، راحت میشدم.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
که تو بیقرار یاری و ز یار هم فراری.
حالا گیرم یار باشد یا هر کلمهی دیگری که بنشیند جایش؛ که همه چیز را میخواهم و هیچ چیز نمیخواهم. که بیپروا به زبان میآورم که مردن عزیزترینم-که دستم نمیرود به چسباندن «ترین»-را راحتتر تاب میآورم تا حال این روزها که همیشگی است و نه برای این روزها، ولی سرما خوردنش را هم تاب نمیآورم...
که تو بیقرار یاری و ز یار هم فراری. ز یار بار و کار و ما. ز ما، در گذر.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان
که میدانم اگر یک ثانیه فکر کنم، میزنم زیر همه چیز و میشوم همان آدم همهی این سالها؛ بیخیالتر از همیشه.
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان