حالنوشت -۲۵-
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:16
دلم تنگ است برای روزهایی که مینوشتم، برای روزهایی که میتوانستم بنویسم...
حالنوشت -۲۱-
-
تاریخ: 1397/2/15 ساعت: 12:12
[unable to retrieve full-text content]اُمّیدوار باشیم به همین دقیقهها و بوی باران؛ آرام و سبک...
حالنوشت -۱۵-
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 15:19
روز که هیچ، کل هفتهی آدم ساخته میشود با دیدن رفیق-شده همان سالی یک بار-که با یک دستهگل غافلگیرت میکند میان همهی این سوزها و تاریکیها... :) برچسبها: حالنوشت+نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۱۱ساعت18:13توسط ... | Let's block ads! (Why?)
حالنوشت -۱۶-
-
تاریخ: 1396/12/26 ساعت: 15:19
[unable to retrieve full-text content]انگار مرگ آدمها را به هم نزدیکتر میکند. چرا؟
چاردیواری
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 8:24
قرار نبود سکوت شبهای دانشگاه را ببینم و خلوتی دلنشین محوطهاش را. قرار نبود هیچ وقت من آن کسی باشم که چراغ را خاموش میکند و میرود. هرچند نه احساس تعلقی در میان است، نه وابستگی و نه حتی دلتنگی زودرس، ولی قرار نبود خاطرهها با هم جابهجا شوند. +نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۲ساعت0:29توسط ... |
حالنوشت -۵-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
[unable to retrieve full-text content]دروغ چرا؟ امروز هم یک روز مثل ۳۶۵ روز گذشته و ۳۶۵ روز پیش روست.
آدمنامه -۱۸-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
- وقتی من میزنم روی دستت تو باید ریاکشن نشون بدی! حداقل باید بگی: آخ! حداقلش اینه که مقابله به مثل کنی. اگه فقط نگاه کنی و هیچی نگی، تو مریضی. تو با این کمد هیچ فرقی نداری، با این میز و صندلی. میگفت مریضم و حتی مریضتر از دال. میگفت زودتر باید یک فکری کنم و حتی همان موقع هم دیر شده بوده. یادش خ
حالنوشت -۶-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
نه آن موقع که شهر تاریک شده و چراغهای خانه خاموش و همه بیسروصدا خوابیدهاند دلت میآید از سکوت شب بزنی و بخوابی، نه حالا که دراز کشیدهای روی تخت و به کارهای چند ساعت دیگر فکر میکنی و صدای پرندهها را میشنوی که بیخیال همه چیز، دوباره شروع کردهاند به خواندن...xa0 برچسبها: حالنوشت+نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۱۸س...
مرا فریاد کن.
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
مرا فریاد کن. چشم دوختهام به نتهای سیاهی که با اشکهایم غلت میخورند و روی گونههایم میریزند. مارش میزنم. کاش مارش عزا میزدم که حداقل تسکینی باشد بر اشکهای بیدلیلم. رنگیترینِ مارشها را میزنم و ضعیفترینم مقابل خودم. میدانم این اعصابخردی نه به خاطر جابهجاییهای بیدلیل ساز و صدای حالا نخ
حالنوشت -۷-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
تهران زیبا این روزها بدجور دلبری میکند. هر صبح از روی پل رد میشوم و آبی آسمان و ابرهای سفید و کوههای خشن خیرهام میکنند. دلم میخواهد همان جا راه را کج کنم به ولنجک و خودم را غرق خاطرات. نمیکنم. مسیر همیشگی را میروم. خروجی یادگار و تصویری که همیشه دودیست و حالا، انتهایی شفاف که از سر همین پ
حالنوشت -۸-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
مشکل این جاست که یکچیزهایی انگار بخشی از آدم اند. نه این که آب و گلش را چنین سرشته باشند، نه. ولی از یک جایی، لحظهای، اتفاقی، بخشی از آدم میشوند و روز به روز بیشتر جان میگیرند و میرسد به جایی که دیگر پاک کردنشان شاید غیرممکن میشود. مشکل این جاست که در تمام این روزها آدم نمیخواهد بپذیرد این
حالنوشت -۹-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
به دختربچهی مدرسهای که سر پیچ ایستاده روی خط عابر و نمیتواند راه بگیرد. به تعارفش که دو بار با سر اشاره میکنم که برو، و میگوید: نه، بفرمایید! به خندهام که نمیرود، به لبخندش که خجالت میکشد و تشکر میکند و سرش را میاندازد پایین و رد میشود. به بوق رانندهی بیحوصلهی ماشین پشتی، به بیخیالی و آرامش من. برچس...
سفید.
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
[unable to retrieve full-text content]شاید بعضی وقتها هم باید باخت را قبول کرد و تمام؛ پرچم سفید.
حالنوشت -۱۰-
-
تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 4:23
[unable to retrieve full-text content]«امیدواری بدترینِ بدهاست، زیرا رنج انسانها را تمدید میکند.» وقتی نیچه گریست؛ اروین یالوم
حالنوشت -۲-
-
تاریخ: 1395/8/30 ساعت: 0:11
روی سرامیکهای مشکی و خاکستری خیابان راه میروم و به تو فکر میکنم؛ به این که این کلیشهایترین جملهی ممکن برای شروع یک نوشته است که میتواند از سرم بگذرد. مغزم سفید است، سفید سفید. پرت میشوم به روزهای دبیرستان و زنگهای انشا و آن نوشته و یادداشت «معلم» و منی که در آسمانها بودم و اویی که نمیدانم کجا بود و ...
هنوز خوشگلیاشو داره...
-
تاریخ: 1395/8/30 ساعت: 0:11
ناجورتر از همیشه سرما خوردهام و افتادهام روی کاناپه. تو هم مهربانتر از همیشه شدهای و مدام از سر و کولم بالا میروی و وشگون میگیری و میخندی. دلم نمیآید پا به پایت بازی نکنم و قلقلکت ندهم. میگویم برو بغل خاله که مریض نشوی. نمیروی. بابا دعوایت میکند که یا بیا این جا، یا برو خانه. اخم میکنی، از روی پایم ...
حالنوشت -۱-
-
تاریخ: 1395/8/7 ساعت: 21:41
اُمّیدوار به تصویر سفید گنگ پیش رو. : )
آدمنامه -۱۷-
-
تاریخ: 1395/7/10 ساعت: 7:08
... پیش از آن که به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آواز میکنم فریاد میکشم که ترکم گفتند چرا از خود نمیپرسم کسی را دارم که احساسم را، اندیشه و رویایم را زندگیام را با او قسمت کنم؟ آغاز جداسری شاید از دیگران نبود ... xa0 (سکوت سرشار از ناگفتههاست؛ مارگوت بیکل؛ ترجمهی شاملو)
خردهدرگیریها -۱۶-
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 21:02
کاش برگردد که جبران کنم سالهای خوش زندگیام را که مدیون بودنش بود...
هفتصد و سی.
-
تاریخ: 1395/6/18 ساعت: 15:51
نصفش رفت.xa0هنوز: شریف انتخاب خوبی نبود.