با اینکه کلاسهای کنکور و حجم بالای کتابهای چهار سال و زمان کم اجازه نمیداد که سر کلاسش حرف بزنیم، فکرهایمان را خوب میشناخت. یکبار میگفت اگر روزی تصادف کوچک یا حتی بزرگی کنیم، هیچوقت نمیگوییم: «حالا که سپر خورد، حالا که خش افتاد، حالا که در قُر شد، بذار بکوبم تو درخت بقیهشم له شه!» و پیاده نمیشویم به لگد زدن که بقیهاش هم داغون کنیم. میگفت رفتارمان اما در مسائل دینی مثل همین است؛ «حالا که دروغه رو گفتم، بذار غیبت هم بکنم. حالا که نمازه قضا شد، فلان کارم بکنم.» انگار که همهچیز صفر و یک باشد و یکبار که پایت را از مرز «خوب»بودن آنطرفتر بگذاری، همهچیز برایت تمام شود و از آن به بعد، بهجای این که برگردی به همان مرز امن، هر روز دورتر شوی و دورتر و دورتر؛ تا نمیدانم کجا، شاید تا تبدیل شدن کامل ماشین به آهنقراضه، تا جایی که مطمئن باشی نمیتوانی بیشتر از این بد باشی.
چند روز پیشها یاد کلاسش و حرفهایش افتادم که چه خوب بود. با هر دین و مذهب و اعتقادی، حرفهایش روزمرهی همهمان بود. نمیدانم چقدر مانده تا آن آهنقراضه، ولی این را میدانم که یکروز بالاخره پشیمان میشوم از این لجبازیهایم که حالا دیگر همهی زندگیام را گرفته و بخشی از من شده...
بیربط. در جواب دوستی که خواب طرف را دیده بود و به آن بهانه احوالش را پرسیده بود و شمارهاش روی گوشی طرف سِیو نبود، نوشته بود که «تو کدوم بیچارهای هستی که خواب منو میبینی؟» شده حکایت تکوتوک پیگیرهای احتمالی اینجا. : )
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان