وقتی بابا پای تلفن با مامان و عمو ادای آدمهای خونسرد را در میآورد و چشمهایش که از آینهی ماشین پیداست، همه چیز را لو میدهد... وقتی مامان سه بار رمز در را اشتباه میزند و آخر زنگ میزند و بعد هم منتظر آسانسور نمیماند و پلهها را دو تا یکی بر میگردد پایین... وقتی عمه پشت تلفن داد میزند پس کجایین و من به چراغِ همیشهقرمز ولیعصر نگاه میکنم... وقتی برادرم مثل همیشه خونسرد است و مسخرهبازی در میآورد... وقتی من آرام نشستهام پشت پنجره و به ماشین اورژانس خیره شدهام و مغزم به عادت مزخرف همیشگی تا آخر کار را پیشبینی میکند...
برچسب:
نویسنده: ماهان حسینیان