__________

متن مرتبط با «هفتصد و سی» در سایت __________ نوشته شده است

حالنوشت -۴۲-

  • نیلوبلاگ

    تلویزیون روشن میشود. لابد ساعت باید حوالی ۲ بعد از ظهر باشد و آمار جدید و لابد وحشتناکتر از دیروز. صدای آهنگ را تا آخر زیاد میکنم، مرثیهی راخماینف، به یاد اسفند ۹۷، به یاد همهی اتفاقهایی که قرار بود بیفتد و نیفتاد،و حسرت میخورم برای همهی روزهای گذشته که نمیدانستم زندهگی چیست و همهی روزهای آینده، که زندهگی نخواهم کرد. بر میگردم سر کارم. لعنتی....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۴۳-

  • نیلوبلاگ

    در روزهایی که همه مینالند از تنهایی و ندیدن همدیگر در دنیای واقعی، من دلم لک زده برای تنهایی، تنهاییِ واقعی. امروز چند ساعتی خودم را کندم از همه جا و عجیب خوب بود. نمیدانستم دلم انقدر تنگ شده است برای نبودن....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۳۲-

  • نیلوبلاگ

    حال این روزها را نمیدانم با چه واژهای میتوان نوشت که زبان هم کم میآورد مقابل بغض آوارشده در گلوی تکتکمان. سهشنبه ظهر بود که تصمیم گرفته بودم لجبازی را کنار بگذارم و خوب باشم، که بنویسم ازخوشی...

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۳۵-

  • نیلوبلاگ

    این حسادت احمقانهترینِ حسادتهاست و من احمقترینم، لابد....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۳۷-

  • نیلوبلاگ

    باید میبودی. باید این شبها اینجا میبودی. لعنت به تو و جای خالیات که قبلترها هم پر نبود. لعنت به خیال بودنت که در همین چند ثانیهی بیداریِ بین چهار ساعتِ میانِ کار تا کار هم تنهایم نمیگذارد. لعنت به تو و همهی پروندههای بازی که از تاب نیاوردن بودنشان، میبندمشان بالاجبار....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۳۹-

  • نیلوبلاگ

    لعنت به همهی نگفتنهایتان که من، حالا، بعد از نُه سال، باید نگران باشم که خودم به درک، اگر ویروسشبیفتد به جان خانهمان... لعنت به همهی نگفتنهای دنیا....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۴۰-

  • نیلوبلاگ

    میگوید انگار سر کار گذاشته شدهایم توسط کائنات و چه خوب میگوید، که انگار یک دوربین مخفی کار گذاشته باشند جایی و یک جایی قرار باشد خاموشش کنند و بگویند همهاش شوخی بود. کاش سر کار باشیم همهمان، در ...

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۲۹-

  • نیلوبلاگ

    که تو بیقرار یاری و ز یار هم فراری.حالا گیرم یار باشد یا هر کلمهی دیگری که بنشیند جایش؛ که همه چیز را میخواهم و هیچ چیز نمیخواهم. که بیپروا به زبان میآورم که مردن عزیزترینم-که دستم نمیرود به چسباندن «ترین»-را راحتتر تاب میآورم تا حال این روزها که همیشگی است و نه برای این روزها، ولی سرما خوردنش را هم تاب نمیآورم...که تو بیقرار یاری و ز یار هم فراری. ز یار بار و کار و ما. ز ما، در گذر....

    ادامه مطلب
  • -حالنوشت ۲۶-

  • نیلوبلاگ

    کاش میشد حالِ الآنم را قاب کنم، بدهم دست همهی آنهایی که غر میزنند به جانم که به جای آن که دو روز بمانم خانه و استراحت کنم و زودتر شر این سرماخوردگیهای همیشگی را از سر باز کنم، صبح میروم بیرون و ...

    ادامه مطلب
  • -حالنوشت ۲۷-

  • نیلوبلاگ

    که میدانم اگر یک ثانیه فکر کنم، میزنم زیر همه چیز و میشوم همان آدم همهی این سالها؛ بیخیالتر از همیشه....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۱۹-

  • نیلوبلاگ

    شاید بعدا، یا حتی همین حالا، دلم بسوزد برای کم بودن چند کارت شناسایی در کلکسیون برنامههای فروردینم، شاید هم نه. نمیدانم....

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۲۰-

  • نیلوبلاگ

    تنِ خسته و بیخوابیهای شبانه. فکر و خیالهای همیشگی. ترس و بغض و اشک. شک بین دوست داشتن یا تنفر، گذشتن یا نگذشتن؛ پررنگتر از همیشه، مرددتر از همیشه، ترسناکتر از همیشه... تا امروز، همیشه فکر میکردم اگر روزی قرار باشد من جای او باشم، جور دیگری برخورد خواهم کرد و همهی شک و ترسهای این سالهایم را هیچوقت برای بقیه تکرار نمیکنم. امروز حتی به همین هم شک کردم......

    ادامه مطلب
  • در سکوت شب

  • نیلوبلاگ

    میترسم یکی از همین نیمهشبها، یکیشان بالاخره بیدار شود از صدای گریههایم و به اتاقم بیاید. چیزی بپرسد و من دیگر نتوانم آلودگی و حساسیت و سرماخوردگی را بهانه کنم. چیزی بپرسد و من نتوانم چیزی بگویم، هیچوقت نتوانم......

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۲۳-

  • نیلوبلاگ

    ... گوش کنوزش ظلمت را میشنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی مینگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را میشنوی؟ در شب اکنون چیزی میگذرد ماه سرخست و مشوش و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است ابرها همچون انبوه عزادارن لحظهی باریدن را گویی منتظرند لحظهای و پس از آن، هیچ. پشت این پنجره شب دارد میلرزد و زمین دارد باز میماند از چرخش پشت این پنجره یک نامعلوم نگران من و توست ......

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۲۵-

  • نیلوبلاگ

    دلم تنگ است برای روزهایی که مینوشتم، برای روزهایی که میتوانستم بنویسم......

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۲۱-

  • نیلوبلاگ

    اُمّیدوار باشیم به همین دقیقهها و بوی باران؛ آرام و سبک......

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۱۵-

  • نیلوبلاگ

    روز که هیچ، کل هفتهی آدم ساخته میشود با دیدن رفیق-شده همان سالی یک بار-که با یک دستهگل غافلگیرت میکند میان همهی این سوزها و تاریکیها... :) برچسبها: حالنوشت+نوشته شده در ۱۳۹۶/۱۱/۱۱ساعت18:13توسط ... | Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۱۶-

  • نیلوبلاگ

    انگار مرگ آدمها را به هم نزدیکتر میکند. چرا؟...

    ادامه مطلب
  • چاردیواری

  • نیلوبلاگ

    قرار نبود سکوت شبهای دانشگاه را ببینم و خلوتی دلنشین محوطهاش را. قرار نبود هیچ وقت من آن کسی باشم که چراغ را خاموش میکند و میرود. هرچند نه احساس تعلقی در میان است، نه وابستگی و نه حتی دلتنگی زودرس، ولی قرار نبود خاطرهها با هم جابهجا شوند. +نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۴/۲۲ساعت0:29توسط ... | ...

    ادامه مطلب
  • حالنوشت -۵-

  • نیلوبلاگ

    دروغ چرا؟ امروز هم یک روز مثل ۳۶۵ روز گذشته و ۳۶۵ روز پیش روست....

    ادامه مطلب