خرید بک لینک

مرا فریاد کن.

چشم دوختهام به نتهای سیاهی که با اشکهایم غلت میخورند و روی گونههایم میریزند. مارش میزنم. کاش مارش عزا میزدم که حداقل تسکینی باشد بر اشکهای بیدلیلم. رنگیترینِ مارشها را میزنم و ضعیفترینم مقابل خودم. میدانم این اعصابخردی نه به خاطر جابهجاییهای بیدلیل ساز و صدای حالا نخراشیده و گوشخراشش است، نه صدای گزارشگر فوتبال که انگار ناخن میکشد رو مغزم، و نه حتی بیارادگی هزاربارهام در «از فردا»هایی که همهشان بدتر از دیروز نشوند، بهتر هم نمیشوند. مثل همهی روزهای این چند وقت-این چند وقتِ طولانی-تسلیم خودم میشوم. فکر میکنم که کاش بلد بودم حرف بزنم. کاش بلد بودم بگویم چقدر دلم تنگ است برای خیلی روزها و خیلی آدمها. بلند میشوم. به سمت آشپزخانه میروم. مامان را که میبینم قید حتی غر زدن را هم میزنم و یادم میآید کسی نباید اشکهایم را ببیند؛ مثل همان روز که در تاریکی خانه نشسته بودم و زل زده بودم به کلماتی که از مانیتور خراب میشدند بر سرم و بیصدا خفه میشدم. مثل همان شب که با برادرم با اتوبوس از بیمارستان بر میگشتیم و خودم را پشت صندلی اتوبوس قایم کرده بودم. مثل همان روز که یکباره از سر میز ناهار مدرسه بلند شدم. مثل همان شب که روی تخت برادرم، پشت به صندلیای که روی آن نشسته بود دراز کشیده بودم و در دلم با او درد دل میکردم. مثل همان کلاسهایی که یکباره به بهانهای از کلاس میزدم بیرون. مثل همان امنیجیبهایی که شبها برای بابابزرگ میخواندم. مثل دهها روز و شب دیگر که هر بار خودم را جایی قایم میکردم، که انگار اشک ریختن سنگینترین جُرم دنیاست. قید غر زدن را میزنم و پناه میآورم به تختم که شاید جبران کند این سرما و لرزش را، این خلاء را. پتو را روی سرم میکشم که شاید مغزم آرام بگیرد؛ انگار یک نفر نشسته باشد در سرم و بکوبد و آی. دست میکنم در کیفم و شیشهی مسکنها را در میآورم. خالیست. گوشیام را بر میدارم تا حواسم را پرت دنیای تکراری مجازی کنم. اینستاگرام را باز میکنم و همان اول، پست دخترخالهام که عکس پست روز پدر دو سال پیشش را گذاشته: رفتی و اشک غم میرود از دیدهام... تا میآیم غبطه بخورم که حداقل اشکهایش بیدلیل نیست مغزم را خفه میکنم و خدا را شکر میکنم که دلیلی برای اشک ریختن ندارم. به شوهرخالهام فکر میکنم که دو سال پیش که هیچ، تا همین دو ماه قبل رفتنش هم هیچ کدام فکرش را نمیکردیم که اینطور شود و حالا هم حتی باور نمیکنیم که دیگر نیست. به عکسش خیره میشوم و فکر میکنم چه بیرحمم که هنوز هم آدمها را در ذهنم میکشم. یاد عصر میافتم که مامان مُرد و من به جای آن که جیغ و داد کنم، یک گوشه ایستادم و آرام اشک ریختم، مثل حالا. یاد یکی-دو ساعت پیش که بابا مُرد و من مات و مبهوت، اشک ریختم برای همهی نامهربانیهایم. یاد همهی آن روزهایی که برادرم میمُرد و رنگ من از گچ دیوار بر نمیگشت و به این فکر میکردم که حالا دیگر همه چیز سختتر شده و باید هوای مامان و بابا را هم خیلی بیشتر داشته باشم. اشکهایم را پاک میکنم و همه را زنده. میترسم. انگار من باعث مرگ همهی آنهایی هستم که شاید روزی ثانیهای بدون آنها بودن را برای خودم تصویر کردهام. اشکهایم را پاک میکنم و ذهنم را سفید. بلند میشوم و در تاریکی خانه راه میافتم. به آشپزخانه میروم. شیشهی مسکن را بر میدارم و حواسم را جمع میکنم که صدای گریهام بابا را بیدار نکند...

+نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۱/۲۲ساعت3:52توسط ... |

برچسب: نویسنده: ماهان حسینیان تاريخ: يکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت: 4:23

صفحه بندی